محمد مهدیارمحمد مهدیار، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 23 روز سن داره

شیرین ترین بهونه ی زندگی من

در آستانه ی 16 ماهگی

مهدیار جون مامان الان دیگه حدود 15.5 ماه سن داری.خیلی وقته که واست مطلب ننوشتم این روزا دیگه خیلی بیشتر از قبل حرف میزنی،اسم باباتو چند ماهی هست که میدونی صدای بیشتر حیوونا و اعضای بدنتو میشناسی و معنی خیلی از جمله ها رو میفهمی و موبه مو اجرا میکنی.   تازگیا یادگرفتی تندتند دور خودت میچرخی و سرت گیج میخوره و بعدشم میفتی و باصدای بلند میخندی....پسر نازنینم صدای خنده های شیرین کودکانه ت واسم دلنشین ترین آهنگ دنیاست.واست ضبطشون کردم که بزرگ شدی گوش بدی و حرفمو باور کنی. هرلقمه که غذا میخوری البته اگه بخوری از تک تک آدمای دوروبرت میخوای که واست دست بزنن. تو کارای خونه هم که جدیدا خیلی کمکم میکنی جاروبرقی رو از دستم میگیری و خود...
9 آبان 1392

مسافرت شمال

 اوایل مهر امسال برای اولین بار یه سفر بیادموندنی و درعین حال پر دغدغه رو با حضور تو تجربه کردیم...خونواده ما و مامان جون و خاله مریم و عمو مهدی  وخونوادشون که تو یه مجتمع رفاهی که به کارکنان افضل توس از طرف موسسه بابا بهمون داده بودن توی محمودآباد مقیم شدیم و در آخر سفر هم توی بابلسر مادربزرگ و عمو و پسرعمو هم بهمون اضافه شدند که باحضور اونا خیلی بیشتر بهمون خوش گذشت. سفر خوبی بود و خدارو شکر که مریض نشدی فقط بشدت بی اشتها شده بودی و البته شبا هم یه مقدار بیقراری میکردی. دریا رو خیلی دوس داشتی و با تمام قدرتت به سمتش میدوییدی و اجازه نمیدادی که جلوتو بگیریم واسه همین زیاد جرات نداشتیم ببریمت لب ساحل.و مجبور بودیم بیشتر...
30 مهر 1392

باغ وحش

حدود چند هفته پیش با مامان جون و خاله مریم و عمو مهدی رفتیم باغ وحش. پسر گلم!عجیـــــــب ذوق کرده بودی با دیدن اینهمه حیوون...صدای ببعی ببعیت کل باغ وحشو برداشته بود. اینم چندتا عکس:   حرکت بسوی باغ وحش: اینجاهم که تو دنبال اسب میدوی و بابا هم دنبال تو!   ...
22 مهر 1392

تولد یکسالگی

مهدیار عزیزم یکسال گذشت از اولین حضور زیبات در زندگی ما...حضوری که خوشبختی رو خیلی خوب برامون معنی کرد...بهتر از هر لغت نامه و فرهنگ لغتی.. پسر نازنینم یکسال گذشت از 8 تیر 91....... از لحظات سخت و درعین حال شیرین و غیر منتظره درد کشیدن برای به دنیا اومدن تو از زردی طولانی مدت ونگرانی های بی تابانه مامانت که تا 3ماهگی ادامه داشت ازشب بیداری هایی که 12شب شروع میشد  و گاهی تا 6یا 7 صبح تازه به خواب میرفتی و اون موقعی بود که مامان و بابا تازه باید کاراشونو شروع میکردن وادامه داشتن این روند تا چندین ماه ازاعتصاب تو واسه شیر نخوردن که اونم از 3.5 ماهگی شروع شد وتا11-10 ماهگی طول کشید...روزایی که از شدت گرسنگی گریه میکردی ا...
11 تير 1392

اولین مطلب

  مهدیار عزیزم...مدتیه این وبلاگ روبرات ساختم اماهیچوقت فرصت نوشتن پیدا نمیکردم الانم روی پام خوابی وهرلحظه ممکنه بیدارشی ودیگه نتونم بقیه شو بنویسم... دیگه داری یکساله میشی مهدیار مامان...امروزدقیقا 11ماه و ٣روز داری گل پسرم وازین به بعد میخوام که همه چیزو  برات بنویسم اینم عکسی که الان ازت گرفتم...ببین چقــــــــــدر آروم خوابیدی     ...
6 تير 1392